سالروز ميلاد مسعود يگانه منجي عالم بشريت، حضرت مهدي (عج ) مبارك باد
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

 

انتظار

 

افتاده ام به شوق شرربار انتظار

شايد به چنگ آورم، اسرار انتظار

 

از فرط شرم، كرده عرق، فقر باورم

بهبودي است مژده بيمار انتظار

 

باغ غزل به هرزه نگه ره نمي دهد

نجم صفاست مطلع ديدار انتظار

 

مشاطه پيش روي تو خجلت نصيب شد

زيور عزيز گشته ز رخسار انتظار

 

شستِ بريده آيت بُهت نگاه بود

ناديده گشته ايم، خريدار انتظار

 

با صد چراغ خفته نبيند جمال يار

شب گشته، نور ديده بيدار انتظار

 

با درهم نياز خريدار ناز شو

راهت مباد ورنه به بازار انتظار

 

خورشيد را ز جهل مشو طالب ثبوت

اي خوش نشين سايه ديوار انتظار!

 

بر جوهر اصالت او شك كنم كه زد

نقش حرامخانه انكار انتظار

 

دارد نماز عشق وضويي زجنس دل

رعد ولايت است و بارش رگبار انتظار

 

   علي امير احمدي

*****

 

اي آئينه دار خدا

 

آه!

اي موعود سبز

در انتظار سرخت

تمام شب را

تا سحر

آه مي کشم

و در پشت پنجره هاي تنهايي

تو را

گريه مي کنم

چه شبها

که در خلوت کوچه هاي باراني

تو را

صدا نکردم

مگر

در پناه چتر مهرت

آرام گيرم

معشوقه من!

نمي دانم

شب فراق عاشقان بيدل

کي

به پايان خواهد رسيد؟

و غروب غيبت

و صبح حضورت

کي خواهد دميد؟

و آذرخش ذوالفقارت

پرده شب را

کي خواهد دريد؟

و طنين يا لثارات الحسينت را

کي خواهيم شنيد؟

آي آئينه دار خدا!

بيا و زمين را به نور پروردگارت روشن ساز!

 

ابوالفضل فيروزي( ني نوا)ا

*****

 

ضربان بهار

 

بوده دل بيقرار، يكسره چشم انتظار

تا كه ببيند تو را، اي ضربان بهار!

 

غايب سبز صبور! چشم تو، يك چشمه نور

لذت يك دم حضور، كرده مرا بي قرار

 

نبض زمان، دست توست! جمله جهان، مست توست

غرق دعا مي شوم، تا كه شوي آشكار

 

سبز خرامان تويي! باد گل افشان تويي!

پرده غيبت بدر، از سر رحمت بيار

 

نيت پروازكن، نغمه ما سازكن

لب به سخن بازكن، اي صنم گلعذار!

 

عالم و آدم تمام، منتظران قيام

تا بفرستي پيام، سر برسد انتظار

ارمغان فشمي

*****

 

اي حجت غايب!

 

اي حجت غايب زمانها

در مدح تو نارسا، بيانها

 

اي سايه لطف رحمت حق

سلطان زمين و آسمانها

 

در مكتب عشق، غيبت توست

جانكاه ترين امتحانها

 

بسيار شكوفه ها شكفتند

بگذشت بهارها، خزانها

 

بازآ كه دوباره فصل گل شد

اي زيور حسن بوستانها

 

بس در كه زباغها گشودند

بستند به خدمتت ميانها

 

در راه تو ياسمن، گل افشان

فرش قدم تو، ارغوانها

 

سرواست به حالت خبردار

صف بسته به رسم پادگانها

 

اشك غم تو به چشم نرگس

مرغان چمن سرودخوانها

 

چشم همه مانده بر در باغ

آماده مركبت مكانها

 

آنقدر نيامدي تو مهدي

تا پير شدند، باغبانها

 

پروانه زبس نشست و برخاست

شد خسته دگر به گلستانها

 

نوميد زباغ، پرزنان رفت

بويت چو نجست بين آنها

 

سوي ده و شهر، رهنمونش

سوسوي چراغ خانمانها

 

پنداشت كه نور منزل توست

از دور، فروغ آستانها

 

خاكستر او كنون توان يافت

در اشك مذاب شمعدانها

 

از هجر تو اي هماي رحمت

بر باد شده است آشيانها

 

از بار غمت خميده پيران

از ياد تو خون جگر، جوانها

 

گويي كه فغان دوري از توست

فرياد دِراي كاروانها

 

تا كي ز غمت به گوش صحرا

آواي خداي ساربانها؟

 

با ياد تو تا به كي بگرييم؟

هم ناله ما ني شبانها

 

سرگشته به دشت و كوه تا چند

اي خسته دل از غم زمانها؟

 

يك ره بنشين، دمي بياساي

خالي ز تو مانده سايبانها

 

محراب، گشوده بر تو آغوش

اي جان همه نماز خوانها

 

بر خوان ِكـَرَم  تو ميزباني

اي منتظر تو، ميهمانها

 

اي نوح زمان! شكيب تا كي؟

طوفان بلا گرفت جانها

 

تا كشتي دل رسد به ساحل

بيچاره شدند ناوبانها

 

بازآي و به فرق ما قدم نه

اي نام تو بر سر زبانها

 

كن صحن و سراي چشم ما را

با جلوه خويش، جمكرانها

 

در منقبتت(حسان) چه گويد؟

اي شأن تو برتر از گمانها

 

حبيب چايچيان(حسان)ا

*****

سوار مي آيد


 

به شکوه جوانه ها سوگند

به تب سبز دانه ها سوگند

که ز پا هيچ و هيچ ننشينيم

تا شکوفاي فجر را بينيم

عاقبت آن سوار، مي آيد

بي قراران! قرار مي آيد

راهي دگر ندارد

دلم شکسته است و زين جماعت کسي ز حالم خبر ندارد

به جز که سوزد، به جز که سازد به خويش راهي دگر ندارد

نشسته زخمي بر استخوانم که برده هم تاب و هم توانم

طبيب پير زمانه گويد که لطف مرهم، اثر ندارد

نه صحبت يارآشنايي، نه قاصدي نه صداي پايي

چه گويم از کوي خاطر خود که بويي از رهگذر ندارد

دگر هواي پريدن آري پريده از خاطر خيالم

پرنده من به بستر خون تپيده و بال و پر ندارد

بيا و محو کرانه ام شو، بيا و شور ترانه اي شو

بيا به محمل که بي تو ديگر دلم هواي سفر ندارد

حديث چشمت چه خواندني شد ز لطف اِعراب ابروانت

اشارتي کن که فراق زير و زبر ندارد

پرويز بيگي حبيب آبادي

 

منبع: http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=21857

خبر آمد خبري در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد...شايد

پرده از چهره گشايد...شايد

دست افشان...پاي کوبان مي روم

بر در سلطان خوبان مي روم

مي روم بار دگر مستم کند

بي سر و بي پا و بي دستم کند

مي روم کز خويشتن بيرون شوم

در پي ليلا رخي مجنون شوم

هر که نشناسد امام خويش را

بر که بسپارد زمان خويش را

با همه لحظه خوش آواييم

در به در کوچه ي تنهاييم

اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه ي تو از همه پر شور تر

کاش که اين فاصله را کم کني

محنت اين قافله را کم کني

کاش که همسايه ي ما مي شدي

مايه ي آسايه ي ما مي شدي

هر که به ديدار تو نايل شود

يک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشي دست داد

سينه ي ما را عطشي دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه ي جان من است

نامه ي تو خط اوان من است

اي نگهت خاست گه آفتاب

در من ظلمت زده يک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

اي نفست يارومدد کار ما

کي و کجا وعده ي ديدار ما

دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد

به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم

تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم

کدام گوشه ي مشعر

کدام گوشه ي منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشينم

اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش

تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

تجلي خانه ي پيغمبران را

خبر آمد خبري در راه است

سر خوش آن دل که ار آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد...شايد

پرده از چهره گشايد...

شايد

محمد رضا آغاسي

منبع:
http://golenarges95.blogfa.com

 

التماس دعاي فراوان